تبليغاتX
شروع دوباره

شروع دوباره

همه چیز رو ریختم دور !

عید

بعد از آخرین انتخابات ریاست جمهوری تلویزیون جمهوری اسلامی کلا تو خونه مامانم تحریم شد و حتی آنتن تلویزیون ندارند و فقط روزها و شب هاشون با ماهواره و افسانه افسونگر و الیسا و پارازیت و آکادمی گوگوش می گذشت ......................................... بخاطر همین پارسال عید فطر بعد از اینکه عید شد می دونستم خبر ندارند ............................. زودی بهشون زنگ زدم ....... مامانم گوشی رو برداشت ........ هم بهش گفتم عیده و هم بهش عید رو تبریک گفتم ........... خیلی برای دیده شدن ماه ذوق کرد ................... چه جوری می تونم یه نفر رو دوباره اونقدر خوشحال کنم .

می خوام برای شوهر جان عیدی بخرم امسال سی چهل تا روزه گرفت ......... کلی هم لاغر شده ...... شاید بتونم اونو خوشحال کنم !


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:57  توسط سولی  | 

فیش تلفن

قبلا فیش تلفن مون همیشه بالای 30000 تومن بود ..................... از وقتی دیگه به مامانم زنگ نمی زنم دو برجه فیش مون زیر 7000 تومن میاد .

روز به روز دارم تنهاتر میشم ........... تقصیر کسی هم نیست ................... تقصیر خودمه .................... جواب تلفن دوست هامو نمیدم .................... مخصوصا دوست های قدیمی ............... و هر روز براشون کمرنگ تر میشم ................................ دلم می خواد مثل قبل باشم ............................. اما هر بار برمی گردم سر خونه اول .............. بی حوصلگی .... بی تفاوتی ....................................... این خونه ................. این خونه منو عوض کرده ............................... از خانواده و دوستام دورم کرد ...................... و بعد از 4 سال هنوز به این خونه و محله عادت نکردم ............................. و از طرفی انگار یادم رفته چه جوری بدون این خونه ..... بدون این محله و بدون همسایگی با مادر شوهرم زندگی کنم ........................................... بعضی موقع ها که به خونه نگاه می کنم حالم ازش بهم می خوره ............................ و گاهی که نگاهم رو عوض می کنم با خودم میگم مگه چشه ؟

خوش به حال همه کسایی که جایی زندگی می کنند که دوست دارند !

مامان چقدر دلم برای دلداری هایت تنگ شده !

مامان ! کاش بودی !


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 14:55  توسط سولی  | 

نمی دونم این چه خوابیه که گهگاه می بینم ................. گاهی خواب می بینم " اون " می خواد ترکم کنه .

دوباره دشب همین خواب رو می دیدم و تو خواب با خودم می گفتم مامان که رفت ... اگر " اون " هم بره خیلی تنها میشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 9:55  توسط سولی  | 

" یه نفر "

مامان رفت .

برای همیشه .

روزهای آخر یه جوری حرف میزد ................ انگار که می دونه داره میره .... اما ..... یه جوری حرف میزد انگار قراره بعد از اینکه رفت زود برگرده .................................. اما حالا رفته ....... و دیگه برگشتی نداره .

یکشنبه رفتیم خونه دایی .............. نمی دونم اسم حرفی که بهم زد متلک بود یا نصیحت .

اما کلا منو احمق فرض کرده ................. دلم می خواد یه روزی ... یه جایی .... بفهمه که در مورد من داره اشتباه می کنه .... و بهش بگم دایی " قضاوتت اشتباه بود هر چند از تو بعید بود " .

" یه نفر " از من پیش دایی یه دیو کثیف ساخته ........... و خودش رو یه فرشته مظلوم جا زده ..... و حالا دایی روی مرز تنفر از من بسر میبره ........................ و بعد " همون یه نفر " چپ میره راست میاد میگه بذار بغلت کنم .............. تو آرومم می کنی ........................... میاد سرش رو میذاره رو شونه ام و گریه می کنه و من بغضم رو قورت میدم ............ نمی خوام با " اون یه نفر " اشک بریزم .... چون اشک هایش دروغه .... چون چه فایده داره یه نفر رو زجر بدی بعد که مرد سر مزارش خودت رو پاره کنی .

حالم از اون مسلکی که " اون یه نفر " داره بهم می خوره .................... چه فایده داره تو روزی ده هزار تا ذکر بگی بعد که ذکر گفتنت تموم شد پشت سر یه نفر دیگه  غیبت نشخوار کنی .............. پس چرا ذکر میگی ؟..... پس چرا غیبت می کنی ............... پس چرا زندگی مردم رو   ؟؟؟؟؟؟؟

ای " یه نفر " از خدا می خوام کمکت کنه ....................... من آدم فهمیده ایی نیستم اما شک ندارم که تو نفهمی و از ته ته دلم می خوام خدا یه ذره عقل بهت بده و بعد هم هر چیز دیگه ایی که می خوای .

این روزها دلم نمی خواد بعضی ها رو ببینم ............. همدم آدم هایی شدم که پارسال این موقع حاضر نبودم باهاشون چشم تو چشم بشم .............. اما بخاطر آرامش مامان ............ بخاط حرف مردم ... فعلا ... فعلا مجبورم تحمل کنم .

 برایت یه حلقه اعلام می کنم ........... که به آگاهی برسی ..... به کمال برسی ... بلکه یه روزی دغدغه مهمتری از من داشته باشی .

و اما در مورد دایی ...................... نظر دایی برایم مهمه چون دلسوزمه ...... چون غمم رو خورده و برای خوشبختی ام دعا کرده و همین طور عمل !!! وگرنه حرف بسیار است و البته از دم بی ارزش .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:21  توسط سولی  | 

روز مادر

شما صبح تون رو چطور شروع می کنید ؟

شاید از خواب بیدار میشید ............... دست و صورت تون رو می شورید ........... مسواک میزنید ....... کتری میزارید ............. صبحونه ایی که یکی دیگه براتون آماده کرده می خورید ............. اصلا صبحونه نمی خورید ............... زود میرید سرکار .................. دوش می گیرید ................. بچه تون رو می رسونید مدرسه ... و و و .

من قبلا هر روز صبح از خواب بیدار می شدم ...... به مامانم زنگ میزدم ............. بعد گوشی ام رو سایلنت می کردم و تلفن خونه رو می کشیدم و کتری میذاشتم ................... بعد میرفتم دستشویی ............... بعد تلویزیون رو روشن می کردم ............. بعد خونه رو مرتب می کردم .................. بعد مقدمات ناهار رو فراهم می کردم و آخر سر صبحونه می خوردم .

اما حالا وقتی از خواب بیدار میشم کتری میذارم ................... بعد میرم دستشویی ............... بعد تلویزیون رو روشن می کنم ............. بعد خونه رو مرتب می کنم .................. بعد مقدمات ناهار رو فراهم می کنم و بعد  صبحونه می خورم و آخر سر زنگ میزنم به خواهرم و حال مامانم رو می پرسم چون مامانم دیگه نای حرف زدن نداره .

یادمه اگر به جای ساعت 9 ساعت 10 زنگ میزدم به مامانم فکر می کرد باهاش قهر کردم .

فردا روز مادره ....................... پارسال روز مادر مامان خونه ما بود ............... یعنی سال دیگه هم پیش ماست ........................ امروز ..................... حالش از همیشه بدتر بود .............. از خدا خواستم نجاتش بده .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 0:21  توسط سولی  | 

فرادرمانی

میرم کلاس فرادرمانی .

جواب بعضی از سوال های همیشگی ام رو دارم می گیرم و از طرفی دارم هزار تا سوال جدید برایم درست شده .

از طرفی روزشماری می کنم که برم کلاس و بعد از هر جلسه کلی روحیه ام بهتر میشه و از طرفی با خودم میگم واقعا میشه ؟!!! میشه به همین سادگی و سادگی همه چیز قابل حل شدن باشه ؟



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:43  توسط سولی  | 

نگاه های مامان

می خوام از خودم بنویسم .

ای اینکه گم شدم ................. یا دختر مامانم ......... یا مامان النا ............. یا زن اون ........... یا هر چی خودم نیستم .

یک ماه پیش دکتر گفت که مامان 3 - 4 هفته دیگه دووم میاره ................ تو هوایم ....... نمی دونم باید به زندگی ادامه بدم ............. یا غصه اتفاقی رو بخورم که هنوز نیفتاده ( و به کمک خدا نمیفته ) .

می خوام برم پیاده روی ............ نمیشه .

درس ؟! کلاس ؟! ................... همه چیز تعطیل ................ فقط میرم بیمارستان میام ................... یه عده سرزنشم می کنند که میای پایت رو می اندازی روی پایت و میری .................. یه عده میگند چرا زندگی ات رو تعطیل کردی ... چرا نمیای بریم مسافرت !

معنی نگاه های مامان رو نمی فهمم .............. اما می دونم چیز خوبی تویش نیست ............. یه چیزی شبیه سرزنش ................. خواهرم بهش گفته یه دارو هست که 60000000 تومنه اگر اونو بگیری خوب میشی ............. اما میگن دارو های جدید و قوی زودتر از پا درش میارند ............ تازه دکترش می گفت اون دارو شاید 10 % تاثیر داشته باشه .................... یکی دیگه میگه ولش کنید اینقدر عذابش ندید ......... واقعا هم تا حالا هیچ دارویی رویش حتی یک درصد هم تاثیر نداشته ....................... یه نفر دیگه زنگ میزنه میگه چرا دست رو دست گذاشتید هیچ کاری نمی کنید . دکترش ازش قطع امید کرده و داره داروها مختلف رو رویش امتحان می کنه و وقتی به مامان میگیم دکترت رو عوض کنیم میگه نه ... گریه می کنه می خواد که پیش همین دکتر بمونه

این از روزها و شب ها هم کابوس ............... ترس از اتفاقی که ذره ذره در حال افتادنه .

و این وسط گاهی یاد خودم میفتم ........... این که وجود دارم .......... اینکه نسبت به خودم هم مسئولم ............ اینکه زوارم داره در میره .

خدایا خودت به مادرم کمک کن .



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:8  توسط سولی  | 

خدایا

مامانم !

نه !

خدایا !

چی می تونم بگم ؟! با دکترش حرف زدم ................... گفت بیماری اش خیلی حاد و خطرناکه .............. و من گذشته رو مرور می کنم می خوام مطمئن شم که دختر خوبی براش بودم ............... و به آینده فکر می کنم که بدون اون چطور می تونم ؟

دعا ؟ خدا هر کاری که بخواد می کنه ............. احتیاجی به نظر من نداره ............ نمی دونم از خدا چی بخوام .............. مامان احتیاج به یک معجزه داره ................. یعنی من می تونم به اندازه یک معجزه برایش دعا بکنم .

خدایا من طاقت ندارم درد کشیدنش رو ببینم ............. همون طور که طاقت نداشتم ببینم گرد پیری داره رو صورتش می شینه .......................... طاقت هم ندارم زود از دستش بدم .

پس خودت بهش کمک کن ................ که بدون تحمل درد زود برگرده خونه سالم و سرحال مثل همیشه  .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 2:46  توسط سولی  | 

اسم ترسناک

خدایا میشه دست از سر من بر داری ؟!

فقط برای یه مدت کوتاه !

خیلی سعی کردم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ ! اما دیگه آخر شب بغضم ترکید ! اما زود قورتش دادم چون اگر می خواستم گریه کنم باید تا صبح گریه می کردم ............... قرص خوردم وخوابیدم .

این اسم ترسناکه : " سرطان " .

مامانم مشکوک به سرطان خون هست .

از خدا خواستم ................... .

خدایا من طاقت ندارم ........ اگر قراره برای کسی اتفاقی بیفته بذار اون یه نفر من باشم .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:23  توسط سولی  | 

تصمیم کبری

[

یه تصمیمی گرفتم !

می خوام  زبان " چینی " بخونم و همین طور " حقوق " .

راستش وقتی به دخترم نگاه می کنم تو دلم آرزو می کنم یه وکیل بشه یا یه پزشک .

این آرزو رو پدرم برای من داشت ......... و با خودم فکر کردم من که بابامو حسرت به دل گذاشتم . اگر دخترم منو حسرت به دل بذاره چی ؟

و فکر کردم برای اینکه دخترم منو حسرت به دل نذاره باید از خودم شروع کنم .


نه ! نمی خوام احساساتم رو به دخترم القا کنم . کمکش می کنم هر استعداد و علاقه ایی که داشت رو ادامه بده .

من مامان بدی نیستم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 18:0  توسط سولی  | 

همشهری جوان

همیشه وبلاگش رو می خونم ............. می دونستم که تو یه مجله کار می کنه ... واقعا نمی دونستم تو اون مجله چی کار می کنه ؟ حسابداره ؟ کارمند اداریه و یا می نویسه ............هر روز به وبلاگش سر میزنم ...................... پیوندهای زیادی تو وبلاگ نداره اما یکی از اون پیوندها منم ................ هر روز مطالبش رو می خوندم و گاهی هم برای " اون " می خوندم .

و به " اون " می گفتم این دختره واسه "همشهری جوان " می نویسه با اینکه واقعا نمی دونستم تو کدوم مجله است و آیا اصلا نویسنده است ................... خب هیچ وقت هم تو نت از کسی سوال خصوصی نمی پرسم .............. و تو خیالاتم با خودم خوش بودم ............. فکر می کردم اینقدر قلمم جالبه که یکی از لینک های یه نویسنده واقعی ام !

تا اینکه یه روز تو قسمت نظرات وبلاگش یه نفر ازش پرسید " شما تو کدوم مجله کار می کنی ؟ شاید همکار باشیم ! "

و او در جواب نوشته بود " همشهری جوان " .

همه همشهری جوانی ها رو دوست دارم همین طور مامان نرگس رو !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 1:5  توسط سولی  | 

بغض دارم

بغض دارم.

این دفعه هیچ دلیلی نداره .

بهش میگن افسردگی بعد از زایمان .

دنبال یه نفر می گردم ... یه گوش شنوا ... الان می فهمم گوش شنوا یعنی چی ... حتی اگر فارسی بلد نباشه .... حتی اگر نفهم باشه ..... می خوام فقط حرف بزنم .

همش نگران کوچولو هستم ..... کوچولویی که همه زندگی و وقت و تخت خوابم رو اشغال کرده .

فعلا کوچولو داره بیدار میشه باید برم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 2:0  توسط سولی  | 

ما هنوز منتظریم

دیشب الیاس اومد بغلم کردم و بوسم کرد .............. نمی خواستم دیگه هیچ وقت باهاش آشتی کنم ............. اما نمی خواستم هم از رفتار مودبانش پشیمونش کنم  ..................... منم بغلش کردم و سکوت ! هیچی نگفتم ... فقط سکوت کردم .

الیاس برادرمه .

دیشب مریم عروس شد ........مریم دخترخاله امه ............. خب احساس می کنم خوشبخت میشه ................ چون شوهرش مرد خیلی خیلی خوبی به نظر میاد ................. مریم خوشگل  نبود ........... جذاب هم نبود ......... اما شوهرش با نگاه اول عاشق اش شد ........... مردی که بیشتر از چهل سال داره و تمام جوونی اش رو دنبال نیمه گمشده اش می گشت ...... تمام دنیا رو زیر پا گذاشته ......... یه روز تو خونه دایی من ملکه رویاهاش رو پیدا کرد و یک هفته بعد باهاش نامزد کرد تا دیشب که عروسی شون بود .............. و مریم الان زیباست ...... چون برق عشق تو قلبش تابیده ........هر بار که مریم و شوهرش رو می بینم از ته ته قلبم براشون آرزوی خوشبختی می کنم ........ مریم از اون دخترهاست که این روزها کمتر پیدا میشه ........... اون هم قلبش باکره است هم تنش و هم روحش ......... قبلا قلبش نشکسته ... و الان میتونه مثل یه دختر ۱۶ ساله عاشق شوهرش باشه .

و دیشب ......... حسین تبدیل به یه مرد واقعی شد . حسین پسرخاله امه ... کم سنه ... و خوشتیپ و قد بلند ... پیش از این چند قدم اون طرف تر از بقیه مردها وایمیستاد و به حرف هاشون گوش میداد ............. اما دیشب با بقیه مردها مشروب خورده بود ........... و خوشحال بود ........ چون احساس می کرد حالا دیگه یکی از اوناست ....... بیشتر از اونی که مست مشروب باشه .....مست غرورش بود ........... از این به بعد دیگه یکی از اوناست .

و من و " اون " هنوز منتظریم که مادر و پدر بشیم .............. ما هنوز منتظریم .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 16:32  توسط سولی  | 

من معتادم

و من ..................... امروز تو را دوست دارم .

من عاشق تصوراتم از تو نیستم ............ عاشق همانی هستم که تو هستی !

عاشق مجموعه ی کارهای عجیب و غریبت ........... عاشق عصبانیت هایت ..............عاشق ماست مالی کردن هایت ............. و البته عاشق نگاهت .... لبخندت ..... و غیرتت !

و عاشق تبحرت در " خر کردن " !

ساسانی ! ............... ۹ ماه دخترت رو در دل داشتم و تا ابد نگاهت را در قلبم ............. تا همیشه دست های من از دستان تو آبستن است ............ هر چند که به سورپریزهایت ویار دارم ......... تولد دخترت نزدیک است و نگرانم زایمانم به اندازه نبودن تو سخت باشد .

شعر نیست ........... نبودن تو سخت است ............ بوی تن تو قویترین مخدری است که ........... و من معتادم ! .............. و وقتی مخدر من اینجاست دردها بی اهمیت ......... و همه ی این روزها دغدغه ام این بوده که چطور اعتیادم را ترک کنم ؟!

نگرانم زایمانم به اندازه نبودن تو سخت باشد ........... شعر نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 9:28  توسط سولی  | 

باز هم من و تو

سلام پسری !

الان که دارم می نویسم دچار پیش لرزه های زایمان هستم ............... و دخترت تو راهه ............. البته نمی دونم که کی دنیا میاد ............... امشب و یا سه هفته دیگه ؟!

اما این دردها ر و دوست دارم ....................... درسته که دیشب کلی باهات دعوا کردم .... اما .... باید برات بنویسم ............ از آخرین روزهای دونفرمون ................. از اینکه دیگه جلوی دخترت نمی تونیم تو بغل هم تلویزیون نگاه کنیم و یا با خیال راحت با هم دعوا کنیم ...................... از اینکه از این به بعد در حموم رو باید ببندیم ................ و در اتاق خوابمون رو ................... دیگه نمیشه ۱۲ بیدارشیم و ۱ صبحونه بخوریم و ۵ ناهار !

پسری ................ من و تو زوج پر ماجرایی بودیم ............... و علیرغم اینکه عاشقتم اما باز هم از این به بعد تو زندگی ام با تو خودم رو می سپرم دست خدا ................ آخه خدا خودش فقط می دونه عاقبت عشق ما کجاست .................... و باید بهت بگم خوشحالم که حالا دیگه من وتو یه بچه داریم ............... دوست دارم بقیه زندگی ام رو هم کنار تو باشم و باهات سر و کله بزنم ................. می بینم روزی رو که بچه هامون زندگی مستقلی دارند و باز هم من موندم  و تو !

فعلا تا اون روز !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:21  توسط سولی  | 

جای تو

دیشب خواهرم اینجا بود و داشت تلفنی با دخترش حرف میزد ........ وقتی خواهرم داشت تلفن رو قطع می کرد دخترش بهش گفت " خاله چیزی نفهمه " ........ و من شنیدم ... و لازم نبود از خواهرم بپرسم من چی رو نباید بفهمم ............ خواهرزاده ام شکست خورده ........... شاید یه شکست عشقی در ۱۹ سالگی موضوع مهمی نباشه ........ اما اگر یکی از اعضای خانواده ما بودید ... این شکست براتون معنای بیشتری داشت ...... چون من می دونم که ما فقط یه بار عاشق میشیم ........ خوب یا بد ... فقط یک بار !!! خودم هم نوزده ساله بودم . کژالم می دونم که این روزها از من فرار می کنی که غم شکست رو تو چشمات نبینم ....... می دونم که این روزها خیلی محکم به سیگارت پک میزنی ...... می دونم که شبها بالشتت خیس میشه ... خواهرزاده کوچولوی من کجایی ؟ خاله مثل همیشه منتظر توئه تا بغلت کنه و اشکاتو پاک کنه ... مثل همون موقع ها که شیرخواره بودی ومن هنوز زورم نمی رسید که بغلت کنم .......... هر چند که حالا منتظر یه فرشته هستم .......... اما بدون که تو همیشه جای خودت رو داری ............. هر چند که تو چشمات می خونم که فکر می کنی آرنیکا جای تو رو می گیره !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 9:14  توسط سولی  | 

هندونه

رفته بودم پیش دکی .................... کلی هندونه زیر بغلم زد ......... منظورم از هندونه اینه که می گفت :

می تونم به اوضاع مسلط باشم ....... و اینکه آینده خوبی برای من و اون می بینه ... و می گفت که باید با سیاست عمل کنم ... و اینکه تواناییش رو دارم .

بهم میگه که خیلی بزرگ شدم ......... و با آدم ۳ سال پیش خیلی فرق کردم ................ و من بهش گفتم " من این حرف ها رو به کسی میزنم که بخوام سرش کلاه بذارم " .

شاید فکر می کنه باید به من اعتماد به نفس بده ............ و شاید ....... در هر صورت دوست ندارم فکر کنه باید جاهای خالی زندگی ام یا تنهایی هامو پر کنه .......... به خاطر همین بهش گفتم :

" دوست دارم با اون بیام . شما برای هر دوی ما قابل احترامید . اما اون نمی خواد هیچ چیز رو به یاد بیاره از اون روزها ... حتی شما رو " . منظورم از این حرف این بود که " اون " اونقدر برام هست که احتیاج به احساسات آدمای دیگه نداشته باشم ......... شاید اینا همه تصورات منه ... ولی وقتی سعی می کنه برام نقش یه دوست رو بازی کنه ............ فکر می کنم یعنی اینقدر بدبخت به نظر میام که دکی دلش سوخته داره و میخواد نقش یه ودست رو بازی کنه ... اگر نه پس چی ؟!

" اگر از پاراگراف بالا هیچی دستگیرتون نشد اهمیت ندید ... یکی از محاسن دکی اینه که معنی این جور جملات رو می فهمه ! "

و در مورد مشروب خوردن " اون " با هم حرف زدیم ... گفت تو این دو هفته به این قضیه فکر کرده و نظرش اینه که اگر واقعا به حرفم گوش نمیده باهاش قهر کنم ......... حتی نظرش این بود که اعتراضم رو رسما توی جمع اعلام کنم ....  در نهایت اینکه می خواست بگه برای حد و حق خودم رسمیت قائل بشم .

و در مورد آرنیکا گفت که دختر خیلی از پسر بهتره و بهم گفت : ازت خواهش می کنم ... خواهش می کنم و باز هم خواهش می کنم حتی یه لحظه هم دخترت رو تنها نذاری مخصوصا تو یه سال اول به تمام نیازهاش و تمام احساساتش تمام و کمال پاسخ بده .... و سعی کن تو یک سال اول تماما مادر باشی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:52  توسط سولی  | 

46 کروموزومی من

نمی دونم چرا چند وقته نوشتنم نمیاد ............... حالم خوبه ........... همون طوری که باید باشم ............... امیدوارم اوضاع همین طور پیش بره ............... دارم خونه رو واسه اومدن آرنیکا آماده می کنم .......... یه جورایی آماده باش !!!

کمدها رو مرتب می کنم ............. فریزر رو آماده می کنم ............. دنبال کارگر برای خونه می گردم .......... ورزش و شنا برای تمرین زایمان ............. و روزی هزار بار میشمرم تا ببینم تا اومدن آرنیکا چند روز مونده .......... و روزی هزار بار دعا می کنم آرنیکا سالم به جمع ما بپیونده .............. به چیزای خوب فکر می کنم و گاهی به بدترین حالت ممکن .......... سعی می کنم تصور کنم ترکیب ۲۳ تا کروموزوم از من و ۲۳ تا کروموزوم از اون چه شکل میشه ............ گاهی خواب آرنیکا رو می بینم و گاهی خواب می بینم که یادم رفته بهش شیر بدم .............. و گاهی صبح که از خواب طاق باز بیدار میشم اعصابم بهم میریزه و گریم میگیره .............. تو وبلاگ مامانای جوون می چرخم و وقتی که به لحظه تولد نی نی شون میرسم گریه ام می گیره !

لحظه تولد یک انسان ............. لحظه بزرگیه ............ نمی دونم بعد از تولد آرنیکا من اون لحظه رو چطور توصیف می کنم ...... اما ..... احساس می کنم هر بار که انسانی متولد میشه .......... هر بار که خداوند از روح خودش در قلب یه انسان میدمه .......... هر بار که خداوند عظمت خودش رو به رخ اهل آسمان میکشه ............. عرش میلرزه ............ و فرشته ها دوباره سجده می کنند و جشن می گیرند ................. تولد انسان خداوند رو !!!

خدایا کمکم کن لیاقت مادر بودن رو داشته باشم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:31  توسط سولی  | 

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار !

گر ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفت                          ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشیمینه پوشی سوخت سوخت           جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار                               هر کدورت را که بینی چو صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار                                 گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد                                       ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملامتها پدید آمد ولی                                  گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه                           پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

                                                     یار رفتش سر کار ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 8:10  توسط سولی  | 

حتی " بدون من "

وای ! کاش یه ماشین هم مخصوص شستن آدم ها وجود داشت . تب دارم . نوچ شدم . باید برم حموم . اما حال ندارم . امروز قرار بود کارگر بیاد خونه رو تمیز کنه ولی زنگ زدم کنسلش کردم . حتی تحمل بوی تاید رو ندارم چه برسه به وایتکس !

شاید امروز برم پیش دکی ! نرفتنم پیش اون می تونه معنایی داشته باشه که ترجیح میدم برم پیش اش تا اون فکرهایی که دوست ندارم رو راجع بهم نکنه . حتی اگه فکرش درست باشه !

دیروز تو نی نی سایت یه دکتر خوب پیدا کردم که اگه برم پیش اش می تونم از بیمه ام استفاده کنم . با این دکتر آخری ۴ تا انتخاب دارم برای زایمان نی نی .

می خوام یه تحقیقی هم راجع به زایمان در آب بکنم .

این روزها هر کی بهم زنگ میزنه یه جوری حال نی نی رو ازم می پرسه انگار روزها منو نی نی با هم میشینیم و گپ میزنیم ...............شاید منو نی نی با هم ارتباط عاطفی داشته باشیم اما قضیه حداقل برای من اون شکلی نیست که بقیه زن ها و مامان ها میگن . واقعا" می تونم بهش بگم معجزه مبهم اما نمی تونم بگم " جیگر طلای مامانی " !

آدم وقتی نی نی اش تو دلش بازی می کنه بیشتر فیلسوف میشه تا ...........نمی دونم بقیه بهش چی می گن ولی من که چیزی بهش نمیگم.

می خوام ما دو نفر از هم کاملا" مستقل باشیم . می خوام بدونه مجبور نیست در آینده به خاطر عشق مادر و فرزند راهش رو عوض کنه و یا از رویاهاش دست بکشه . می خوام بدونه می تونه بدون دخالت من شریک رویاهاش رو انتخاب کنه .

می خوام بدونه با حسی که این روزها بهم میده دینش رو بهم ادا کرده و نباید نگران وابستگی های یه مادر به فرزندش باشه .

و می خوام بدونه تا روزی که بتونم کنارش خواهم بود اما ..............همیشه خودش مسئول خودشه !

هرگز وقتی دخترم رو می بوسم بهش نمیگم " بی تو میمیرم " . می خوام آزاد هر راهی رو که دوست داشت انتخاب کنه حتی " بدون من " .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 9:28  توسط سولی  | 

مسائل شخصی نی نی

صبح به خیر نی نی !

خدا کنه این خامه شکلاتی چیز خوبی باشه . چون صبح به صبح باید یه دونه از این خامه شکلاتی ها بخورم . لبنیات هم که تعطیل ! اصلا" نمی تونم لب بزنم . چند شب پیش یه لیوان شیرکاکائو خوردم ۲ روز تمام دسته جمعی درگیر سردرد و دل پیچه بودیم .  

نی نی جون وقتی به دنیا اومدی یادم بنداز ازت بپرسم چرا اینقدر مرغ و سیب زمینی و برنج دوست داری . دیگه حالم از مرغ به هم می خوره اما کاملا" احساس می کنم وقتی چشمم به مرغ می خوره تو چشمات برق میزنه . می دونی تازگی ها می ترسم برم روی ترازو . می ترسم چاق شده باشم و اونوقت دپرس بشم .

حالا که این پست مخصوص شماست باید بگم که حضرت عالی حالتون از موبایل و لب تاب و تلویزیون و موزیک های بیس دار و .........بهم می خوره . بهتر !

دو تا آهنگ دارم تو موبایلم که عاشق اونایی . کلی هم آهنگ های سنتی و چهچه دوست داری . خود دانی ! من تو مسائل شخصی ات نمی خوام دخالت کنم .

نی نی جون امیدوارم اون تو سالم و سر حال و کپل باشی . دوستت دارم کوچولو !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:10  توسط سولی  | 

برای " اون "

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم که به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کارو بار و زندگی رو بذارم برای فردا

 

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

من فقط عاشق اینم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 10:23  توسط سولی  | 

عقدکنون

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 14:33  توسط سولی  | 

هورمون ها

هیچ وقت دخترهای دوروبرم رو نمی تونستم درک کنم ! " میل یه مادر شدن " ؟! پیش از این هیچ وقت آرزو نکرده بودم که یه بچه داشته باشم و .........

اما الان هورمون ها دارند غوغا می کنند . فکر "نی نی" نفسم رو بند میاره . نمی دونم ۴ ماه باقیمانده رو چه جوری دووم بیارم . هر شب آرزو می کنم کاش کنارم خوابیده بود و نفس هاشو احساس می کردم . وقتی به لحظه ایی که می خوام بهش شیر بدم فکر می کنم یه حس بزرگ مثل بلوغ یا شایدم یه شهوت شدید میاد سراغم .

نه! این حس قطعا" خالی از شهوته اما میلم رو به شیر دادن به نی نی این جوری توصیف می کنم .

دلم نمی خواد نی نی با جراحی به دنیا بیاد چون می خوام اولین لحظه ها رو از دست ندم . دلم می خواد خودم اولین کسی باشم که بغلش می کنه .

وای که چقدر انتظار سخته !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 15:49  توسط سولی  | 

دلم براش تنگ شده

کسی باورش نمیشه !

اما دلم براش تنگ شده ! درسته که هنوز توی دلمه . درسته که هنوز ندیدمش اما دلم می خواد الان تو بغلم بود .

دلم میخواد بهش شیر بدم . نمی دونم امروز صبح چرا الکی بغض کردم . کاش میشد یه جوری اشک بریزم .

نمی دونم اینو قبلا" گفته بودم یا نه ؟! 

اما این بار اولی نیست که از اون باردار میشم . خب ...........

دفعه سومه . اما هیچ وقت این جرات رو پیدا نکردم که کسی رو به این دنیا دعوت کنم ........

می دونم کارم درست نبوده . حالا که جرات پیدا کردم امیدوارم قدرتش رو هم داشته باشم . وقتی به دکی گفتم باردارم شوکه شد . براش عجیب بود که از این بابت خوشحالم ولی چیزی نگفت . فقط گفت حداقل الان می تونی مامان خوبی برای بچه ات باشی . می دونم که این نظر واقعی اش نیست . اگه به اون بود نسل آدمیزاد رو منقرض می کرد . 

در هر صورت الان 4 ماهه که منو نی نی با همیم . براش اسم انتخاب کردم و برای دیدنش لحظه شماری می کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:55  توسط سولی  | 

من باردارم

من باردارم ! اینو خیلی وقته که می دونم . در واقع 88/8/8 فهمیدم . واسه همینه که دیگه زیاد نمی نویسم . یعنی نمی تونم که بنویسم . نوشته ها حالم رو بد می کنند . از صفحه مانیتور خوشم نمیاد . راستش این روزها تو یه دفترچه واسه نی نی می نویسم . امروز خونه بودم . خیلی تنهایی سخته . دیگه دارم دیوانه میشم . از صبح به پونصد نفر زنگ زدم ولی هنوز ...........

واقعا" ..........

از زور تنهایی اومدم سراغ وبلاگم .


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:27  توسط سولی  | 

مردی را می شناسم

مردی را می شناسم که مثل تو راه می رود .

پسربچه ایی را می شناسم که مثل تو هنوز بزرگ نشده .

مردی را می شناسم که وقتی مریض می شود مثل تو بهانه می گیرد . 

و مردی را می شناسم که مثل تو غر زیاد میزند .

و یک نفر را می شناسم که خیلی دوست داشتنی است اما هوس باز . 

و هنوز کسی را نمی شناسم که مثل تو امن و قابل اعتماد باشد .

هر چند .....

هر موقع که باید باشی طفره میروی .

ولی راستش هیچ وقت تو را نشناختم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 12:26  توسط سولی  | 

دوباره دکی

اضطراب !

نگرانی !

کوفت ! درد و ...........

دیشب بعد از یک ماه برگشتم خونه . هنوز تعادلم رو به دست نیاوردم . خونه برام ..............

اینجا غریبم .

نه ! به خاطر آنفولانزا نیست . دیروز رفته بودم مطب دکی . اولش .............

اولش سر سنگین بود اما بعد که دوباره بحث مون بالا گرفت یخش وا شد و وقتی که اشکم در اومد اونم اشکش در اومد و بعد بغضش رو قورت داد .

دوباره تب دارم .

هفته قبل هم رفته بودم . قرار شد هفته بعد هم برم . گفت که سعی کن حداقل ده جلسه بیای .

تو این خونه همش بو گند میاد . بوی چاه !

بهم گفت به نظر من همه این مریضی ها به خاطر اینه که حرف نمیزنی . بدنت داره فریاد میزنه روح من غمگینه !

یعنی میشه من دوباره بشم همون آدم قبلی ؟! مملو از انرژی ! سرشار از انگیزه و آرزو !

چی کار باید بکنم ؟

دکتر می گفت با "اون" حرف بزن .

به فرض که با "اون" حرف زدم . اونم هر کاری که من می خوام کرد . خب من چی کار باید بکنم ؟

من با خودم مشکل دارم . من اونی که می خوام نیستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:35  توسط سولی  | 

دعا نویس

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:48  توسط سولی  | 

ترجیح می دهم با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد باشم و به کفش هایم فکر کنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:23  توسط سولی  |